عید سعید فطر...
سلام پسر طلا امروز آخرین روز ماه رمضان بود و ساعت 11 و خورده ای اعلام کردن فردا عیده فطره هوراااااااااااااااااااااااااااااا

این دومین عید فطریه که قنده عسل با ماست، پارسال ماه رمضون خیلی کوچولو بودی و بیشتره ساعت روز و خواب بودی
و بابایی که میومد همش میگفت کی ایلیا بیدار میشه ، ولی امسال بنده خدا بابا میثم که از سر کار میومد چون شما ظهر خوابیده بودی و سر حال بودی
نمیذاشتی چشم رو هم بذاره وقتی میرفت رو تخت دراز میشد شما گریه میکردی که بیا پائین بعدم میومد تو حال مگه میذاشتی بخوابه اینقدر از روش رد میشدی و روش میشستی که کلافه میشد ولی فقط نگات میکرد و تو هم خودت و براش لوس میکردی و تند تند بوسش میکردی و وقتی که دوباره چشماش و میبست روز از نو روزی از نو بابایی هم عاجزانه تسلیم میشد و میگفت پس کی ایلیا میخوابه ![]()
پسرم امسال دیگه بزرگ شدی و آقا شدی و وقتی سفره افطار و مینداختم سریع میرفتی سر جات میشستی و هر چی میاوردم تو سفره میذاشتم میچیدیش جلوی خودت
بابایی هم به شوخی بهت میگفت آقا ایلیا نماز و روزه هاتون قبول باشه
تازه چند روزم سحری بیدار شدی و با بابایی غذا خوردی و انگار نه انگار که 4 صبحه خوشحال و خندان بودی ![]()
قرار بود این چند روز که تعطیله بریم رشت ولی چون دیر اعلام شد و مطمئن نبودیم فردا عیده (تا اخرین لحظه فکر میکردیم دوشنبه عیده میخواستیم یکشنبه ظهر حرکت کنیم و سه شنبه برگردیم) برناممون کنسل شد
آخه خیلی سخته دو روزه (1شنبه صبح بریم و دوشنبه عصر تو ترافیک برگردیم) بریم و برگردیم خیلی ام پی تری میشه ![]()
اینم از جریانات دومین ماه رمضون ایلیا جونم ![]()
حالا سر فرصت میام و شیرین کاری های این چند وقت ایلیا رو هم مینویسم، اگه تو این چند تا پستم نتونستم عکس جدید از ایلیا بذارم به خاطره اینه که دوربینم خراب شده و هنوز درستش نکردم در اسرع وقت یه عاااااااااااااااااااااااااااالمه عکس از پسر طلام براتون میذارم ![]()


عید سعید فطر...
